
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند. از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که د...
ادامه مطلب
سالها پیش از انقلاب شخصی به محضر مرحوم آیتالله گلپایگانی رسید تا مبلغی حدود 200 هزار تومان (که در آن زمان پول بسیار زیادی بود) به عنوان سهم امام (یعنی بخشی از خمس) بپردازد. آقا پرسیدند: شغل شما چیست؟ ــ قصابم. ــ در کجا؟ ــ در تهران. ــ با گوشتهای ذبح غیراسلامی و یخ زدهای که در این ایام وارد کشور میشود و به فروش میرسد، چه میکنید؟ ــ ما فروشندهایم، کاری به حلال و حرام گوشت نداریم! آیتالله گلپایگانی با تغییری که در رنگ و صو...
ادامه مطلب